خوش به حالش
خوش به حالش!!!!!کاشکی×××××حیف*****طفلکی^^^^^حیوونکی
لطفا نظر خود را در مورد این مقاله اینجا وارد کنید و نظر دیگران را نیز ببینید
قنبر توی روستای کویری بود میگفت خوش به حال صمد که قنات روستاشون پر آبه
طفلکی از بی آبی رفت شهر بیگاری
صمد میگفت خوش به حال کریم که باغشون درخت های زیاد و پر محصولی داره
کاشکی باغ ما هم درخت های زیادی داشت
حیوونکی درخت های باغشون کم بود
کریم میگفت خوش به حال جعفر که یه الاغی دارند که باهاش رفت و آمد کنند
جعفر میگفت خوش به حال سیاوش که اسب خوشکلی داره و باهاش میتازه
آخی پسر ارباب از اسب افتاد و پاش شکست
سیاوش میگفت خوش به حال ارباب که ژیان خوشکلی داره,باهاش میره شهر
کاش ما هم ژیان داشتیم بعضی وقت ها میرفتیم شهر بچه ها شهر رو میدیدند
حیوونکی با ژیانش رفت تو دره دلم خنک شد
کاشکی ما هم پیکان داشتیم,توی شهر خونه داشتیم,
اما سامان بیچاره:حیف که توی ده زمین و باغ ندارم آخر هفته برم باغ
کاشکی بچه های من هم هر کدوم یه بنز داشتند
بچه های حاج فتح الله میگفتند خوش به حال بچه های اقا سامان سالی دوبار میرن فرنگ
کاشکی بابای ما هم توی فرنگ دم و دستگاهی داشت
اما اقا سامان بیچاره:حیف که بچه های من اهل مکه و زیارت نیستند
بچه های اقا سامان میگفتند خوش به حال بچه های دکتر سهرابی که اقامت آمریکا را دارند
کاشکی ما هم اقامت آمریکا رو داشتیم
اما دکتر سهرابی بیچاره:حیف که بچه های من دلشون به مملکت خودشون نیست همش به فکر اون طرف آبند
بچه های سهرابی میگفتند خوش به حال بچه های مهندس زمانی همشون رفتندساکن یواس آ
اما مهندس زمانی بیچاره که حالا به خاطر بچه هاش رفته و ساکن آمریکا شده:
یادش به خیر اون وقت ها چه صفایی داشتیم. چقدر به همدیگه خوش بودیم
با هم دیگه تمام زمین های اطراف روستا رو درخت میوه کاشتیم.خدا رو شکر
دیگه داشت وضع همه ما خوب میشد اونقدر خوش و خرم بودیم .
مش رمضون چقدر قشنگ میرقصید.رقص با چوبش هیچ وقت یادم نمیره
سال های بعد بارندگی خیلی خوبی میشد آب قنات هم دوباره زیاد شد
.محصولات باغ و مزرعه هامون چند برابر شد.
دیگه از بس محصول برده بودیم شهر و فروخته بودیم وضع مالی همه اهالی روستا عالی شده بود.
..بچه هاش که بزرگ شدند دیگه بالا شهر تهرون براشون کوچیک بود و هوس مهاجرت به سرشون زد و رفتند آمریکا.
همه روستا شد محل تفریح بچه پولدار های شهر.همه اهالی روستا هم شدند دلال شهری اما خیلی خیلی پولدار
آخ که چقدر قشنگ بود رقص با چوب مش رمضون.
بیچاره مهندس زمانی ما توی همین فکر ها بود که نوه اش صداش زو و گفت
متاسفم پدر بزرگ دیگه چند ساعته که اومدی توی آپارتمان ما. و دوستم داره میاد اینجا و تو مزاحم من هستی
بهتره پاشی بری توی آپارتمان خودت بشینی و بری توی فکر.
آخ که برم دوباره به مش رمضون فکر کنم.
یادم باشه توی راه یه هات داگ برای شام بخرم
سلام. خوبی؟ این مقاله سیار تاثیر گذار و پر بیننده بوده***********
لطفا نظر خود را در مورد این مقاله اینجا وارد کنید و نظر دیگران را نیز ببینید