اين متن توهين به كسي نيست

 

اين متن توهين به كسي نيست سياسي هم نيست فقط بیانگر بیماری فرهنگی  است .... براي هم بفرستيم و فكر كنيم شايد اين فكر كردن مقدمه تغيير باشد.

به اميد آن روز

عزیزان کسی که این مطالب را نوشته است شاید خود نیز دچار این مشکلات است. همه ما در رفتارمان مشکلاتی داریم. ولی باید بپذیریم ایران ما در حال سقوط است. بپذیریم اگر شرایط کنونی ایران اینگونه است همه دلیلش مدیران و بالا سری های ما نیستند و نقش اصلی را خودمان در این جایگاه ایفا می کنیم.

قبول کنیم که هر ماجرایی از اتفاقی کوچک شروع میشود.همانگونه که آتش یک خرمن از یک جرقه کوچک

بیاییم تغییرات را از خودمان شروع کنیم تا این تغییرات کوچک خانواده و محله و جامعه مان تغییر یابد و اصلاح شود.

به دنبال اصلاح بالا دست ها هم نباشیم که بالا دست ها ازبی آگاهی و  اصلاح نشدن تک تک ما سوء استفاده میکنند.

 اگر فرهنگ و طرز فکر جامعه اصلاح شود بالا دست ها هم راهی جز اصلاح یا تغییر نگرش و یا رفتن نخواهند داشت.

 

اما کارهایی که  اگر انجام دهیم میتوانیم تغییر را شروع کنیم.

قطعا این متن بسیار ناقص است و این متن بسیار  مفصل تر از این میبایست باشد. نظر شما چیست؟ شما هم بندی به این موارد اضافه کنید و نظر خود را اینجا وارد کنید.

اول :  : دین و مذهب راهی برای نزدیکی به خدا ست نه ابزاری برای کسب و کار

 دوم :  قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانمان را ببندیم و تا بیست بشمریم.بخصوص وقتی توی خیابان و جلوی دیگران هستیم.

چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند … حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی!

پنجم : هنگام رانندگی به جای توجه به  فاصله ی خالی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان و  به رعایت فاصله با خودروی  جلو توجه کنیم .

ششم : اگر کارمند اداره ای هستیم باور داشته باشیم که فقط کارمند یا مسوول هستیم نه اینکه پست مان محلی برای سوء استفاده های شخصی و فامیلی و گروهی

هفتم : بفهمیم كه زرنگی ضایع كردن حق دیگران نیست  بلكه  با رعایت حقوق دیگران رسیدن به حقوق خودمان است .

هشتم : بفهمیم كه اگر صاحب یك بوتیك هستیم شغل ما بوتیك دار است یا اگر راننده تاكسی هستیم شغل ما راننده است .

نهم : برای گرم نگه داشتن یک جکع صمیمی دوستانه راههای دیگری هم برای شادی و خندیدن به جز تمسخر و غیبت و تهمت زدن به دیگران وجود دارد

دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای … نیست.

یازدهم :  شبی یک ساعت به عملکرد آنروزمان بیاندیشیم .

دوازدهم : موسیقی خودرو برای شنیدن سرنشینان آن است قرار نیست که تمام عابرین خیابان اهنگ خودروی مان را بشنوند.

سیزدهم:  به نمایشگاه کتاب اگر می رویم برای (کتاب) برویم.به خیابان فرشته می رویم برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.و در کل به هر قبرستانی می رویم برای خاطر (همان قبرستان) باشد.

چهاردهم : این آخری از همه سختتر است و اینكه دروغ نگوییم . همانطور كه فكر می كنیم عمل كنیم . فراموش نكنیم  ریا كه اكنون عادت و عرف جامعه  شده است درواقع یك بیماری اجتماعی است.

بپذیریم برای اینکه ایران خوب شود باید بهترین باشیم.


قطعا این متن بسیار ناقص است و این متن بسیار  مفصل تر از این میبایست باشد. نظر شما چیست؟ شما هم بندی به این موارد اضافه کنید و نظر خود را اینجا وارد کنید.و یا آنرا به ادرس زیر ایمیل کنید تا به این متن اضافه گردد:baziran.blogfa@yahoo.com


رانندگی مان بیشتر رو کم کنی است تا رسیدن به مقصد  ... وای بر ما

 

رعایت نوبت در صف به معنی بی عرضه بودن است. وای بر ما

 

برخورد و نگرش مان نسبت به جنس مخالف ،نگاه تسخیری است . اگر تسخیر نکنیم یعنی مغلوب شده ایم!!!!وای بر ما

 

در برخی مناطق کشورمان برای حفظ خواهر و ناموس او را میکشیم تا حفظ شود... وای بر ما

 

هنگام حرف همه ما اهل سیاستیم و در صحنه عمل همه ما بی تقصیر و بی ربط... وای بر ما

 

ادعای اخلاق داریم و بلوتوث های سکسی در مکان های شلوغ میفرستیم تا ...شکار'کنیم... وای بر ما

 

ادعای نجیبترین انسانهای روی زمین را داریم و دلمان برای سر در اوردن و افشای اسرار زندگی خصوصی افراد ضعف میرود... وای بر ما

 

اگر در خودرو نشسته ایم و پوست میوه را توی خیابان نریزیم احمق خطابمان میکنند... وای بر ما

 

اگر تصادف مختصری اتفاق بیفتد و کسی هم مصدوم نشده باشد با  جدال و نزاع یکی را مجروح میکنیم در این حالت استفاده از چاقو رایج است ،... وای بر ما

 

اگر دو نفر در حال نزاع و کشتن همدیگر در خیابان هستند ان را به عنوان یک موقعیت عالی برای فیلم گرفتن میدانیم.(به جای کشاندن پای پلیس مسوولیت شناس به صحنه و جلوگیری از قتل... در این مورد چیزای دیگری هم میشود گفت که گفتن آن جرات میخواهد) ... وای بر ما

 

در جایی که نوشتن دو خط نامه میتواند مشکل مان را حل کند حاضریم 2 ساعت حرف بزنیم و وقت طرف مقابل را بگیریم و اخر سر هم فایده نداشته باشد... وای بر ما

 

 یکی از زیباترین نژاد های دنیا هستیم اما: بیشترین عمل زیبایی, بیشترین مصرف مواد ارایشی ,بیشترین سفر خارجی برای XXX ,بیشترین سماجت در تقلید مد لباس,بیشترین افسردگی ,بیشترین مصرف داروهای پوستی بیشترین امار طلاق واقعی و عاطفی, زشت ترین سیمای شهری,, بدترین و بیشترین و .... در نیا را داریم... وای بر ما

 

انجام تعهد ,پرهیز از دروغ,تهمت,احترام حقوق دیگران ,ازمهمترین دستورات دین رسمی کشور است واین امور از بی اهمیت ترین اخلاقیات جامعه. و غالب افرادی که خود را پایبند به این دین معرفی میکنند بی تعهدترین افرادند ، ... وای بر ما

 

امروز به یکی درود میفرستیم و بر یکی مرگ میگوییم و فردا به همان فرد مرگ میگوییم و به دیگری درود.با تغییر لحن رسانه ملی, لحن و نگرشمان نیز عوض میشود ... وای بر ما

 

هرچه بیشتر به مقدساتمان و عزیزانمان قسم میخوریم دروغگوترین هستیم... وای بر ما

 

قطعا این متن بسیار ناقص است و این متن بسیار  مفصل تر از این میبایست باشد. نظر شما چیست؟ شما هم بندی به این موارد اضافه کنید و نظر خود را اینجا وارد کنید.

 

خدا نکند چیزی در جامعه مان بورس شود همه بدون تفکر دنبال ان میرویم یه روز ریختن به خیابان ها یه روز رفتن به خارج و یه روز مهاجرت فلان کشور و شاید روز دیگر برگشتن به کشور. ... وای بر ما

بدرفتارین جوامع در  در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه هستیم... وای بر ما

 

از عدم رعایت نظافت شخصیتان ،... وای بر ما

 

ازگفتن و شنیدن  جوکهای قومیتی لذت میبریم... وای بر ما

 

500 سال است که به جز بی تدبیری چیزی ندایرم و به گذشته 2500 ساله مان مینازیم... وای بر ما ،

 

 

پول نداریم نان بخوریم و ماشین گران قیمت  قسطی میخریم تا پز دهیم. ... وای بر ما

 

 

 ...از کجا بگویم ...از چه بگویم... که حالم بد است ، خیلی هم بد است... ... وای بر ما

 تصمیم خود را بگیریم و با این نامه تغییر را شروع کنیم.
... وای بر ما

 چند مقاله مرنبط با این موضوع:

نمونه هایی از تجاوز در مکان هایی که ارباب رجوع دارند*****

وضعیت سرمایه اجتماعی جامعه امروز ایران*****

**وصيف ايرانيان از نظر يک ديپلمات انگليسي

جاذبه‌های طبیعت پنج قاره در ایران*****

یادی از فرشتگان فراموش شده************  


قطعا این متن بسیار ناقص است و این متن بسیار  مفصل تر از این میبایست باشد. نظر شما چیست؟ شما هم بندی به این موارد اضافه کنید و نظر خود را اینجا وارد کنید.و یا آنرا به ادرس زیر ایمیل کنید تا به این متن اضافه گردد:baziran.blogfa@yahoo.com



کلاسی که تقسیم شد: چشم‌آبی‌ها و چشم‌قهوه‌ای‌ها

منبع سایت یک پزشک
جین الیوت در شهر کوچک «رایسویل» در ایالت آیوا معلم کلاس سوم بود. سال ۱۹۶۸ بود و در آن زمان درامریکا تبعیض‌های نژادی علیه گروههای اقلیت و سیاهپوست‌ها رواج داشت. ترور «مارتین لوتر کینگ» که در آوریل همان سال اتفاق افتاد، الیوت را به فکر انداخت که درباره آثار منفی نژادپرستی به شاگردهایش مطالبی را آموزش دهد. ساکنان شهر کوچک او همه سفیدپوست بودند و اکثر بچه‌های ۸ ساله کلاسش هم در همان شهر به دنیا آمده و بزرگ شده بودند. همگی سفیدپوست و مسیحی بودند و با آنکه سیاه‌پوست‌ها را فقط در تلویزیون دیده بودند، همگی نسبت به آنها عقاید ضد سیاه‌پوستی و نژادپرستانه داشتند.
الیوت به این نتیجه رسیده بود که صرفا با صحبت کردن درباره تبعیض نژادی نمی‌تواند معنا و مفهوم واقعی این پدیده منفی اجتماعی را به شاگردهایش بفهماند. بنابراین تصمیم گرفت که آزمایشی را در کلاسش اجرا کند. در روز اول آزمایش کلاس را به دو گروه «چشم‌آبیها» و »چشم‌قهوهای‌ها» تقسیم‌بندی کرد و به بچه‌ها گفت که چون خودش معلم کلاس است و چشمانی آبی دارد، بنابراین در کلاس او چشم آبیها بهتر و برتر از چشم‌قهوه‌ای‌ها هستند. در ابتدا شاگردهای چشم‌قهوه‌ای مقاومت کردند و نمی‌خواستند این موضوع را قبول کنند، برای همین الیوت با یکسری توضیحات شبه‌علمی آنها را قانع کرد. مثلا به آنها گفت رنگیزه‌های ملانین که تعیین‌کننده رنگ چشم هستند، ضریب هوشی و توانایی یادگیری را در افراد چشم‌آبی افزایش می‌دهند.
او یک سری نوارهای پارچه‌ای رنگی به صورت یقه لباس تهیه کرده بود و از شاگردهای چشم‌آبی خواست که آنها را دور گردن همکلاسی‌های چشم‌قهوه‌ای خود ببندند تا آنها هرچه راحت‌تر قابل شناسایی باشند. او به چشم‌آبی‌ها مزایای ویژه‌ای داد، مثلا زنگ تفریح طولانی‌تر و نشستن در ردیف‌های جلویی کلاس. چشم‌آبی‌ها موظف بودند که فقط با گروه خودشان بازی کنند و چشم‌قهوهای‌ها را ندیده بگیرند. چشم‌قهوه‌ا‌ی‌ها باید از آب‌خوری‌های جداگانه آب می‌خوردند و اگر اشتباه می‌کردند یا قوانین را رعایت نمی‌کردند، توبیخ می‌شدند.
به این ترتیب الیوت موفق شد ظرف تنها چند ساعت یک جامعه کوچک نژادپرست در کلاس درسش تشکیل دهد. او مشاهده کرد که شاگردهایش همان ۱۵ دقیقه اول نسبت به این اعمال تبعیض‌آمیز عکس‌العمل نشان دادند و رفتار متقابل آنها با یکدیگر تغییر کرد: چشم‌آبی‌ها که خود را گروه برتر می‌دانستند، نسبت به همکلاسی‌های «زیردست» خود رفتارهای گستاخانه و رئیس‌مآبانه بروز دادند. آنها چشم‌قهوه‌ای‌ها را مسخره کردند، از آنها به معلمشان شکایت بردند، توی حیاط مدرسه با آنها کتک‌کاری کردند و حتی خودشان روش‌های جدیدی برای اعمال محدودیت‌های بیشتر بر آنها ابداع کردند. همین طور آنها توانستند چند تمرین ریاضی و روخوانی را که قبلا از عهده‌اش برنمی‌آمدند، با موفقیت انجام دهند و نمره‌های بهتری در آن درس‌ها بگیرند.
چشم‌قهوه‌ای‌ها هم ظرف همین مدت کوتاه تغییر کردند: آنها ناگهان روحیه خود را از دست دادند و تبدیل به بچه‌هایی افسرده، کمرو، کم جرئت، و بی‌اراده شدند. حتی آنهایی که قبلا در کلاس شخصیتی غالب و مقتدر داشتند، هم به افرادی ترسو و تابع تبدیل شدند. عملکرد درسی این گروه در آن روز به مراتب بدتر شد و حتی در حل تمرین‌های ساده قبلی با مشکل مواجه شدند.
در روز دوم آزمایش، برای برقراری تعادل، الیوت موقعیت بچه‌ها را تغییر داد و گفت که روز قبل اشتباه وحشتناکی کرده و این درواقع چشم‌قهوهای‌ها هستند که گروه برترند. به همین دلیل از چشم‌قهوه‌ای‌ها خواست که یقه‌های رنگی خود را باز کنند و به گردن چشم‌آبی‌ها بیندازند. آنها هم شادمانه این کار را کردند و در روز دوم انتقام خود را از چشم‌آبی‌ها گرفتند. الیوت این آزمایش را در بعد ازظهر روز دوم به اتمام رساند و از دانش آموزان خواست که یقه‌های رنگی خود در آورند. آنها یقه‌ها را دور انداختند و درحالی که گریه می‌کردند، همدیگر را در آغوش گرفتند.
صبح روز سوم الیوت به شاگردهایش توضیح داد که حالا آنها درمورد تعصب و تبعیض چیزهایی آموخته‌اند و دیگر می‌دانند که یک سیاه‌پوست در این جامعه چه احساسی دارد. او از شاگردهایش خواست که هر کدام تجربه شخصی خودش را به صورت یک انشا بنویسد. بچه‌ها درباره این آزمایش دو روزه به بحث و تبادل نظر پرداختند و پیام درونی آنرا به خوبی دریافت کردند.
الیوت چهارده سال بعد با شاگردهایش که حالا بیست و چندساله شده بودند، تجدید دیدار کرد. آنها خاطرات آن دو روز را با وضوح هرچه تمام‌تر به یاد داشتند. آن تجربه ناب دوران کودکی تاثیری بسیار عمیق و ماندگار در زندگی آنها گذاشته بود و باعث شده بود که در تمام این سال‌ها همواره نسبت به رفتارهای متعصبانه، مغرضانه، تفرقه‌افکن و تبعیض‌آمیز، آگاهی بالا و منحصربه فردی داشته باشند.
قسمت اولدومسومچهارم

خوش به حالش

خوش به حالش!!!!!کاشکی×××××حیف*****طفلکی^^^^^حیوونکی

لطفا نظر خود را در مورد این مقاله اینجا وارد کنید و نظر دیگران را نیز ببینید

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

حیف که این متن کمی طولانیه و حوصله آدمو سر میبره ولی یه حقیقته و اگر میتونی تا اخرش بخونیم شاید داستان زندگی من و شما هم باشه

**************************

 

قنبر توی روستای کویری بود  میگفت خوش به حال صمد که قنات روستاشون پر آبه

کاشکی قنات ما هم آب داشت

حیف که قنات ما خشک شد

طفلکی از بی آبی رفت شهر بیگاری

 

**************************

 صمد  میگفت خوش به حال کریم که باغشون درخت های زیاد و پر محصولی داره

کاشکی باغ ما هم درخت های زیادی داشت

حیف که زمین باغم بزرگ نیست

حیوونکی درخت های باغشون کم بود

**************************

 

کریم میگفت خوش به حال جعفر که یه الاغی دارند که باهاش رفت و آمد کنند

کاشکی ما هم الاغ داشتیم

حیوونکی الاغ ما مرد

**************************

 جعفر میگفت خوش به حال سیاوش که اسب خوشکلی داره و باهاش میتازه

کاشکی ما هم اسب داشتیم

آخی پسر ارباب از اسب افتاد و پاش شکست

**************************

 

سیاوش میگفت خوش به حال ارباب که ژیان خوشکلی داره,باهاش میره شهر

کاش ما هم ژیان داشتیم بعضی وقت ها میرفتیم شهر بچه ها شهر رو میدیدند

حیوونکی با ژیانش رفت تو دره دلم خنک شد

*************************

 ارباب میگفت خوش به حال سامان کارمنده و پیکان داره و هر جا دلش بخواد باهاش میره,توی شهره,احترام داره,حقوق ثابت داره....

کاشکی ما هم پیکان داشتیم,توی شهر خونه داشتیم,

اما سامان بیچاره:حیف که توی ده زمین و باغ ندارم آخر هفته برم باغ

**************************

سامان میگفت خوش به حال سرهنگ که بنز داره,خونه مال خودش داره,زیر دست داره,با مقامات بالا در ارتباطه,آخر هفته میره شمال

کاشکی ما هم بنز داشتیم,

اما سرهنگ بیچاره: حیف که مثل کارمندای ساده آرامش ندارم .همش اضطراب دارم که اون بالایی ها چی دستور میدند. آخر هفته هام راحت نیستم.

**************************

 

 

سرهنگ میگفت خوش به حال حاج فتح الله که هر کدوم از بچه هاش با یک بنز میرند بازار. خونه شون بالای شهره,ویلاییه,توی بازار همه میشناسنش, هر سال میرن مکه

کاشکی بچه های من هم هر کدوم یه بنز داشتند

اما حاج فتح الله بیچاره:حیف که من هم مثل سرهنگ با بالایی ها ارتباط ندارم کاشکی بچه های من هم مثل بچه های سرهنگ درس میخوندند و میرفتند دانشگاه

**************************

 

 

بچه های حاج فتح الله میگفتند خوش به حال بچه های اقا سامان سالی دوبار میرن فرنگ

کاشکی بابای ما هم توی  فرنگ  دم و دستگاهی داشت

اما اقا سامان بیچاره:حیف که بچه های من اهل مکه و زیارت نیستند

**************************

 

بچه های اقا سامان میگفتند خوش به حال بچه های دکتر سهرابی  که اقامت آمریکا را دارند

کاشکی ما هم اقامت آمریکا رو داشتیم

اما دکتر سهرابی بیچاره:حیف که بچه های من دلشون به مملکت خودشون نیست همش به فکر اون طرف آبند

**************************

 

بچه های سهرابی میگفتند خوش به حال بچه های مهندس زمانی همشون رفتندساکن یواس آ

کاشکی ما هم ساکن امریکا بودیم

اما مهندس زمانی بیچاره که حالا به خاطر بچه هاش رفته و ساکن آمریکا شده:

 

یادش به خیر اون وقت ها چه صفایی داشتیم. چقدر به همدیگه خوش بودیم

, توی روستا قنات مون خشک شد همه با هم جمع شدیم پول روی هم گذاشتیم  یه چاه عمیق زدیم آب روستا زیاد شد ,

 

با هم دیگه تمام زمین های اطراف روستا رو درخت میوه کاشتیم.خدا رو شکر

دیگه داشت وضع همه ما خوب میشد اونقدر خوش و خرم بودیم .

 

 همیشه آخر هفته که میشد میرفتیم تو باغ یکی از اهالی میگفتیم و میخندیدیم و بازی و رقص محلی داشتیم.آخی یادش به خیر.

مش رمضون چقدر قشنگ میرقصید.رقص با چوبش هیچ وقت یادم نمیره

 

سال های بعد بارندگی خیلی خوبی میشد آب قنات هم دوباره زیاد شد

.محصولات باغ و مزرعه هامون چند برابر شد.

دیگه از بس محصول برده بودیم شهر و فروخته بودیم وضع مالی همه اهالی روستا عالی شده بود.

تا اینکه پسر مش سلیمان توی شهر موقع فروش محصول نگاهش به یه دخترزیبای شهری می افته و هوای رفتن به شهر به سرش میزنه

 

اره دیگه میره توی شهر و خونه و ماشینی و .....باغ زیباش رو هم به یه تاجر شهری میفروشه و پول زیادی دستش میاد

.با پول هاش توی شهر زمین و خونه خرید وفروش میکنه و هی پول روی پول میزاره. بعدش که بساز و بفروش میشه و زبونم لال دیگه از بس پول داشت  پولاش رو میذاشت تو بانک و سود بانک میگرفت

..بچه هاش که بزرگ شدند دیگه بالا شهر تهرون براشون کوچیک بود و هوس مهاجرت به سرشون زد و رفتند آمریکا.

الان هم خبردارم که خودش تنها با همسر بیمارش توی ویلای 1000 متریش توی فرمانیه تهرون فقط با خاطراتش زندگی میکنه و بچه هاش هم رهاش کردند و با اهالی روستا هم که چندین ساله که قطع ارتباط کرده بود. اخه کلاسش خیلی بالا رفته بود و دیگه به ما محل نمیذاشت.

 

اما از روستای قشنگمون بگم که وقتی پسر مش سلیمون رفت توی شهر بقیه جوون های روستا رو هم هوایی کرد و از طرفی هم تاجری که اومده بود روستا و باغ پسر مش سلیمون رو خریده بود بقیه تجار شهر رو خبر کرد و خلاصه توی 3-4 سال همه اهالی باغ هاشون رو فروختند و پول خوبی گیرشون اومد و

 همه روستا شد محل تفریح بچه پولدار های شهر.همه اهالی روستا هم شدند دلال شهری اما خیلی خیلی پولدار

 

هی هی هی هی هی هی هی

 حیف حیف حیف حیف

 

کاشکی باز هم توی همون روستای سرسبز و قشنگ الان کنار هم میگفتیم و میخوندم و بازی میکردیم و میرقصیدیم و نی میزدیم و تنبک.

آخ که چقدر قشنگ بود رقص با چوب مش رمضون.

 

 

بیچاره مهندس زمانی ما توی همین فکر ها بود که  نوه اش صداش زو و گفت

متاسفم پدر بزرگ دیگه چند ساعته که اومدی توی آپارتمان ما. و دوستم داره میاد اینجا  و تو مزاحم من هستی

بهتره پاشی بری توی آپارتمان خودت بشینی و بری توی فکر.

 

 آخی نوه ام چقدر خوبه و بهم احترام میزاره که میدونه من از دوستش خوشم نمیاد بهم خبر میده که پاشم برم. آخی که قربون نوه فهمیده ام برم.

 

آخ که برم دوباره به مش رمضون فکر کنم.

یادم باشه توی راه یه هات داگ برای شام بخرم

لینک مرتبط:

سلام. خوبی؟ این مقاله سیار تاثیر گذار و پر بیننده بوده***********

 لطفا نظر خود را در مورد این مقاله اینجا وارد کنید و نظر دیگران را نیز ببینید


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin